|
چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٥ همه چی
هر چی داشت فروخت که دیگه هیچ چیز نداشته باشه.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٦ ب.ظ توسط Ebiجمعه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٥ صد ساله که .........
- توی ايستگاه مترو ديدمش. چقدر عوض شده بود. - ديگه احتياج نبود دلت براش بسوزه - چهره اش اونقدر آروم و راحت و بی درد بود که خوشبختی رو فرياد ميزد. - انگار که صد ساله مرده..................... پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥ ۳
همه با هم برابرند. بعضی ها برابرتر!!! چهارشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۳ قدرت
چون قدرت داری فکر نکن که برنده ميشوی. اما اگر برنده شدی بدان که قدرت داشتی. چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳ ديد
وقتی تونستم ببينمش که ديگه اون منو نديد... پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۳ چند سخن از وينستون چرچيل
بادبادک بر خلاف جهت باد به اوج ميرسد. بزرگترين درس زندگی درک آن است که ابلهان هم گاهی اوقات درست ميگويند. زمانی که عقابها خاموشند، طوطيان وراجی ميکنند. تمام چيزهای والا بسيار ساده هستند و اغلب ميتوان آنان را با يک کلمه ابراز کرد: عدالت، شرف، وظيفه، ترحم، اميد...... شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳ ای دريغا
نازک آرای، تن ساق گلی ، جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۳ سگ گلّه
اين چه قانونيه که: سگ گلّه، استخوان گوسفندهايی روکه خودش پائيده ميريزن جلوش تا سير بشه. اين چه قانونيه...... شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳ تنهايی و اندوه
تحمل تنهايي از گدايی دوست داشتن آسانتر است. و تحمل اندوه از گدايی شادی چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳ اميد
تنها سرمايه، و وسيله زندگی اش. ماشينش را برای فروش به بنگاه خريد و فروش ماشين برد. ميخواست، پول دانشگاه تنها فرزندش را تهيه کند. ماشينش را داد. ودر مقابل چک حامل که برای همان روز نوشته شده بود را دريافت کرد. در راه از شدّت خستگی که داشت. داخل اتوبوس به خواب عميقی فرو رفت. وقتی بيدار شد هوا تاريک شده بود. فهميد ته اتوبوس از حرکت ايستاده ساعتها در خواب بوده. وقتی به خودش آمد کيفش نبود..... تمام سرمايه اش..... بقدری شُکه شده بود که با هيچکس حرف نميزد. تا صبح نخوابيد و چشمش را از آسمان بر نداشت. فردای آن روز، صبح زود تلفن زنگ زد....... ـــ ببخشيد. چکی رو که ديروز به شما داديم، يادمون رفته بود مُهر بنگاه رو زيرش بزنيم. لطفا دوباره تشريف بياريد....... [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |